محمد تقي جعفري

95

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

مثال ( ( 2521 ) ) مرغ با بيلى دو سه سنگ افكند لشكر زفت حبش را بشكند ( ( 2522 ) ) پيل را سوراخ سوراخ افكند سنگ مرغى كو به بالا پر زند ( ( 2523 ) ) دمّ گاو كشته بر مقتول زن تا شود زنده همان دم در كفن ( ( 2524 ) ) حلق ببريده جهد از جاى خويش خون خود جويد ز خون پالاى خويش ( ( 2525 ) ) همچنين ز آغاز قرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام ( ( 2526 ) ) كشف اين نز عقل كار افزا شود بندگى كن تا تو را پيدا شود ( ( 2527 ) ) بند معقولات آمد فلسفى شهسوار عقل عقل آمد صفى ( ( 2528 ) ) عقل عقلت مغز و عقل توست پوست معدهء حيوان هميشه پوست جوست ( ( 2529 ) ) مغز جوى از پوست دارد صد ملال مغز نغزان را حلال آمد حلال ( ( 2530 ) ) چون كه قشر عقل صد برهان دهد عقل كل كى گام بىايقان نهد ؟ ( ( 2531 ) ) عقل دفترها كند يك سر سياه عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه ( ( 2532 ) ) از سياهى و سپيدى فارغ است نور ماهش بر دل و جان بازغ است ( ( 2533 ) ) اين سياه و آن سفيد ار قدر يافت ز ان شب قدر است كاختروار تافت ( ( 2534 ) ) قيمت هميان و كيسه از زر است بىزر آن هميان و كيسه ابتر است ( ( 2535 ) ) همچنان كه قدر تن از جان بود قدر جان از پرتو جانان بود ( ( 2536 ) ) گر بدى جان زنده بىپر تو كنون هيچ گفتى كافران را ميّتون ( ( 2537 ) ) هين بگو كه ناطقه جو مىكند تا به قرنى بعد ما آبى رسد ( ( 2538 ) ) گر چه هر قرنى سخن آرى بود ليك گفتهء سالفان يارى بود ( ( 2539 ) ) نى كه هم تورات و انجيل و زبور شد گواه صدق قرآن اى شكوه ( ( 2540 ) ) روزى بىرنج جوى و بىحسيب كز بهشتت آورد جبريل سيب ( ( 2541 ) ) بلكه رزقى از خداوند بهشت بىصداع باغبان بىرنج كشت ( ( 2542 ) ) ز انكه نفع نان در آن نان داد اوست بدهدت آن نفع بىتوسيط پوست